منتظر سلام دوستان منتظر

 

امیدوارم ازدیدن این وبلاگ لذت ببرید 

من شمارا دوست دارم  واین آبنبات تقدیم به شما تا با هم شاد بمانیم

 

 

 

 

ودر آخرهم :



تاريخ : | 21:07 | نویسنده : آقاآرمان |
تاريخ : | 13:23 | نویسنده : آقاآرمان |

امروز روزی بود که من بیدار شدم و دیدم خورشید از مشرق طلوع کرده و برف ها خود به خود دارند آب میشوند ولی یک خبر خوب فردا می تونم برم مهد کودک پیش دوستانم و خاله هها  .........نیشخندقهقهه



تاريخ : | 12:50 | نویسنده : آقاآرمان |

بچه ها یک خبر خیلی خوب الان دو روز متوالی است که در بردسیر برف می بارد و مدارس 2 روز است که تعطیل است به من که خیلی خوش میگذره........................نیشخندنیشخند

 



تاريخ : | 15:00 | نویسنده : آقاآرمان |

سلام بچه ها ما در روز دوم سفرمون رفتیم لب دریا البته دریا کوچیکه که توش ماهی های زینتی بود ما از ساعت ده رفتیم کنار ساحل تا ساعت4 بعد از ظهر خیلی خوش گذشت چون هر چقدر که بگم کم گفتم خلاصه من و داداش عرفان و پسر عمه محمد و آقا میثم دسته جمعی رفتیم داخل آب من در کنار ساحل اصلا رنگ و بویی از بیماری و سرما خوردگی ندیدم



تاريخ : | 14:56 | نویسنده : آقاآرمان |

باسلام بچه های عزیز 1 هفته ای بود که شما هارو ندیده بودم آخه به چابهار سفر کرده بودم سفر از اونجایی شروع شد که عمه ام به ما پیشنهاد داد که همرایشان برویم و وسایل خانه دختر عمه ام را ببچینیم بعد از آن که پیشنهاد را به ما دادند ما بعد از24 ساعت جوابمان را دادیم .قرارشد روز دوشنبه ساعت 5.30 دقیقه حرکت کنیم و ما از روز 1شنبه آماده سفر شدیم بابام همراه با داداشم به کرمان رفتند و ماشینمان را سرویس کردند. من و مامانم با خواهرم هم لباس وسیله برای سفر جمع کردیم .بلاخره روز2شنبه فرارسید . وپدرو مادرم ساعت 5 بیدار شدند و وسایل را به دا خل ماشین بردند ما را هم بیدار کردند ساعت 5.30 دقیقه از خانه بیرون رفتیم و در بلوار 22بهمن ایستادیم تا عمه ام اینها هم به ما بپیوندند. بلاخره حرکت کردیم من در ماشین خواب بودم تا که به شهر بزمان رسیدیم در آنجا استراحتی کوتاه کردیم و به سوی ایرانشهر حرکت کردیم  در کنار دو راهی بمپور ایران شهر برای نهار ایستادیم . نهارمان را خوردیم وراه افتادیم از ایران شهر هوا بسیار گرم شد و ما به راهمان ادامه دادیم شب ساعت 8 به چابهار رسیدیم ما در منطقه آزاد شهر چابهار ایستادیم تا آقا میثم آمد و مارا به خانه برد خانه واقا به هم ریز بود چون تازه جا به جا شده بود اونم از بردسیر تا چابهار خلاصه رفتیم و شام که نیمرو بود خوردیم و خوابیدیم بر سر سفره آرزویی کرد و گفت یعنی میشه که من فردا وقتی از سر کار بر می گردم خانه تمیز شده باشد؟؟؟؟؟ همه خوابیدند و صبح زود همگی باهم بیدارشدیم ودست به دست هم دادیم تا خانه را تمیز کنیم بلاخر ه ساعت 1 بعد از ظهر خانه تمام شد وقتی عمو میثم از سر کار برگشت مات و مبهوت مانده بود که چگونه خانه 5ساعته تمیز شده است .

ادامه ی داستان باشه برای فردا ...........



تاريخ : | 11:31 | نویسنده : آقاآرمان |

ولی حالا دیگه باید بهم بگن بچه مهدکودکی چون دوباره دارم به مهدکودک میروم وظهر که ازراه میرسم اینجوری میگیرم میخوابم



تاريخ : | 14:29 | نویسنده : آقاآرمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.